جان باختگان منطقه تخت سلیمان و علم کوه(قسمت هفتم)
جان باختگان منطقه تخت سلیمان و علم کوه
قسمت هفتم
تهیهوتنظیم: مهرزاد فرضی
تقدیم به همه ی عاشقانی که غمگنانه در سکوت علم کوه آرمیدند و تقدیم به صفر نقوی، علی محمد فرضی، رسول نقوی و علی فرضی که از سالیان دور یار و همراه کوه نوردانی بودند که به این دیار سفر کرده اند؛ از شادی شان شاد شدند و در غم هایشان گریستند!
3-19: سال 1383
3-19-1) مسعود بزرگ زاده
در مرداد ماه یک تیم از استان گیلان وارد منطقه می شوند. مسعود بزرگ زاده در تاریخ 15/5/83 به قصد صعود انفرادی از مسیر گرده اقدام به صعود مینماید. لازم به ذکر است دیگر اعضای گروه منطقه را ترک مینمایند. روز بعد گروه دیگری که از گرده در حال صعود بودند زیر سه رکابی متوجه کفش و کوله پشتی میشوند و از قسمتهای بالاتر جسدی را مشاهده می کنند که به سمت یخچال غربی پرت شده است. گروه بلافاصله به قرارگاه رودبارک اطلاع داده و طی بررسیهای انجام شده متوجه میشوند که جسد متعلق به کوهنورد گیلانی است.
گروهی متشکل از کوهنوردان کلاردشت به سرپرستی رسول نقوی، دانشجویان دانشگاه فنی تهران و آرش تهران جسد مرحوم را از یخچال غربی به علم چال حمل و از آنجا به وسیله قاطر به رودبارک حمل می شود.
علت حادثه، صعود انفرادی و نا آشنایی به مسیر تشخیص داده شد.
3-19-2) محمد باقر حکیمیان
گروهی از کوهنوردان قزوین به قصد صعود وارد منطقه می شوند. به علت کسالت قرار می شود محمد باقر حکیمیان به همراه راننده تا بازگشت گروه در منطقه بریر بماند. بعد از رفتن گروه مرحوم حکیمیان به بهانه گشت زدن از اطراف، بریر را در تاریخ 19/6/83 ترک میکند. گروه برنامه صعود را به پایان رسانده و به بریر مراجعت مینماید. اما خبری از وی نمیشود. جستجوهای زیادی صورت میگیرد اما نتیجه ای حاصل نمیگردد. در مورخه 13/7/83 گله دارانی که گله را در منطقه پیازکوم (دامنه های پسند کوه) جهت چرا برده بودند با جسدی برخورد می کنند که با توجه به ظاهر و لباسهایش متوجه می شوند که کوهنورد است. بلافاصله به قرارگاه رودبارک اطلاع می دهند. جسد به وسیله کوهنوردان شناسایی و به پایین حمل می شود.
*3-20: سال 1384
آن سفر کرده که صد غافله عشق همراه اوست هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
در مورخه 30/4/84 یک تیم متشکل از آقایان حبیب عابدین پور، علی شیر سوار، مسعود غفرانی هاشمی و شاپور مطیع رنجبردوست عازم منطقه علمکوه شدند. پس از مستقر شدن در منطقه در مورخه 1/5/84 اعضای گروه، تخت سلیمان را صعود کردند . فردای آن روز سه نفر از اعضای گروه از سیاهسنگ ها به قله دست یافتند و شاپور رنجبردوست که از مسیر گرده عازم قله بود در مسیر دچار حادثه شد و جان خود را از دست داد دوستان وی به همراه گروه مشهد و گروه چکاد مشهد پس از دو روز موفق به یافتن جنازه وی شدند. گروه پشتیبان در مورخه 4/5/84 از تبریز راهی شده و پس از حضور در محل با همیاری هم موفق شدند پیکر مرحوم شاپور مطیع رنجبردوست را به علم چال منتقل کنند که با همیاری و کمک افراد محلی پیکر مرحوم به فدراسیون منتقل شد و تحویل اعضای خانواده وی گردید.
اعضای تیم پشتیبان
1- عظیم قیچی ساز فاتح اورست
2- سید محمد فاطمی فاتح قله اسانیک
3- علیرضا سری قهرمان دوچرخه سواری
* دفتر یادبود قرارگاه كوه نوردي رودبارك، سال 1381 تا 1384
3-21: سال 1385
*3-21-1) اصغر مهرپویا
{به نام ایزد پاک نهاد}
گروه کوهنوردی کانون همدان در مرداد ماه سال 85 به قصد اجرای برنامه به منطقه علمکوه عازم شدند.
حرکت از همدان به مقصد رودبارک ساعت 11 شب پنجشنبه مورخ 12/5/85
ساعت ورود به قرارگاه رودبارک 10 صبح جمعه 13/5/85
شنبه 14/5/85 به دلیل عدم وجود قاطر اقامت در قرارگاه
یکشنبه 15/5/85 ساعت 6 صبح حرکت از قرارگاه به مقصد علمچال و در ساعت 16 برپائی چادر
دوشنبه 16/5 /85 کلیه نفرات اقدام به صعود قله علم کوه از مسیر گرده آلمانها ،
سه شنبه 17/5/85 مصادف با میلاد با سعادت مولای متقیان علی (ع) استراحت در علمچال
چهارشنبه 18/5/85 صعود چهار نفر اعضا در دو کرده به مسیر 52 لهستان
ساعت 5:30 صبح نفرات از چادرها به سمت دیواره حرکت نموده و ساعت 6:30 صبح صعود خود را در دوکرده ( حامد عامری نیا به همراه شادروان اصغر مهرپویا و مهدی طباطبائی به همراه نوید افضلی ) آغاز کرد.
بدلیل ناقص بودن میانه های یک طول از مسیر و استفاده از ابزار میانی ساعت 17 عصر به طاقچه قمقمه رسیده و سپس در ساعت 17:45 در ادامه صعود وارد قیف شدیم و پس از صعود دو طول از مسیر قیف به تاریکی شب رسیدیم.
حامد عامری نیا به همراهی شادروان اصغر مهر پویا پس از اتمام مسیر در ساعت 22:30 با باز کردن طناب اقدام به صعود برای عبور از ریزشی های بالای قیف کردند که متاسفانه زنده یاد علی اصغر مهرپویا به علت ریزش سنگ از بالای قیف به پائین دیواره پرتاب شده و دیگر نفرات با دلی سوزان از غم از دست دادن هم طناب خود با روحیه ای اندوه بار به قله رفته و در مهتاب شبی سنگین به سمت سیاه سنگ ها حرکت کرده و پس از شب مانی ساعت 7 صبح روز بعد به چادر ها رسیدند. پنج شنبه 19/5 توسط دیواره نوردان زنجانی بوسیله بی سیم از وجود یک جنازه در زیر دیواره مطلع شدیم غافل از اینکه جنازه ی همنورد عزیزمان اصغرمهرپویا می باشد پس از بازگشت بچه ها از سیاه سنگ ها با کمک و همدلی بی دریغ کوه نوردان زنجانی، تهران، کلاردشت و گروه پویای همدان جهت انتقال جنازه به کف علم چال اقدام شد. هماهنگی جهت آمدن قاطر به علم چال نیز انجام شده و توسط پرسنل محترم قرارگاه فدراسیون نیز کارهای اداری انجام پذیرفت و جنازه مرحوم اصغر مهرپویا در ساعت 8 شب به قرارگاه رسیده و به سردخانه چالوس منتقل شد و برنامه ناتمام ماند. در پایان از کمک و یاری بی شاعبه تمامی کوه نوردان عزیز حاضر در منطقه که جهت انتقال جنازه ما را یاری نمودند از صمیم قلب تشکر و قدردانی می نمائیم. به امید روزی که دیگر شاهد چنین حوادث تلخی به جامعه کوه نوردی ایران نباشیم.
گروه کانون کوه نوردی همدان
اعضای گروه:
شادروان اصغرمهرپویا، حامد عامری نیا، مهدی طباطبائی، هادی غلامی، نوید افضلی و حمید دیداری و مصطفی کیمیایی اسدی که از تاریخ 18/5/85 به گروه پیوستند.
* دفتر یادبود قرارگاه كوه نوردي رودبارك، سال 1381 تا 1384
*3-21-2) مهدی عزیزی و علیرضا سلیمانی
۸۵.۱۰.۱۷
بعد از ظهر به کلاردشت رسیدیم. چیزهای مورد نیازمان را خریداری کرده و به قرارگاه رفتیم و در آنجا مشغول آماده کردن کوله ها شدیم. شب آقای فرضی به قرارگاه آمدند و در مورد منطقه اطلاعاتی به ما دادند.
۸۵.۱۰.۱۸ هوا صاف و آفتابی
ساعت 5/6 با لندرور به ونداربن رفتیم برف زیادی باریده بود و ماشین ما از قرارگاه کوه نوردی در ونداربن بالاتر نمی رود صعود را با نام خدا آغاز می کنیم، روحیه بچه ها عالی است هرچه بالاتر می رویم حجم برف هم زیادتر می شود. کشتی سنگ را هم رد می کنیم. ساعت 3 بعداز ظهر به گوسفند سرای پیت سرا می رسیم سنگ بزرگی که زیر آن خالی و خشک است را برای شب مانی انتخاب می کنیم.
۸۵.۱۰.۱۹ هوا صاف و آفتابی
بعد از بستن کوله ها به طرف بالا حرکت می کنیم امروز نیز برف کوبی سنگینی داریم. بهمن بالای کنگلک ها ریخته شده از شیب های بهمنی دیگر به نوبت و احتیاط می گذریم. یک ساعت مانده به غروب آفتاب به پناهگاه سرچال می رسیم.
۸۵.۱۰.۲۰ هوا صاف و آفتابی
بعد از صرف صبحانه راهی علم چال می شویم روی برف های سفت و یخ زده مشکلی برای صعود نداریم ولی در پیشانی علم چال با برف کوبی سنگینی مواجه می شویم. ساعت 2 بعدازظهر به محل بارگذاری و محل کمپ می رسیم. خوشبختانه روی بارها را برف نپوشانده به اندازه دو چادر 3 نفره برف را می تراشیم و کمپ را برقرار می کنیم. در پایان من به شدت خسته شده ام برف کوبی سنگین سه روز گذشته و کار برای برقراری کمپ فشار زیادی به من وارد کرده است در نتیجه با افت انرژی و قدرت بدنی مواجه شده ام.
من تصمیم به صعود قله تخت سلیمان را گرفتم و مسئله را با مهدی مطرح کردم چون قبلاً قرار بود هر چهار نفر با هم به گرده صعود کنیم، این کار را منطقی ندانستم و به ایشان گفتم که در روز استراحت تیم گرده من به تخت سلیمان صعود می کنم و در روز صعود تیم گرده به عنوان پشتیبان در کمپ می مانم که این امری الزامی است و از طرفی دیگر وقتی تعداد تیم گرده کمتر شود سرعت تیم بالا می رود و نیز با صعود قله تخت سلیمان مسیر تا شانه کوه برای تیم گرده برف کوبی می شود . مهدی استدلال مرا پذیرفت و تذکراتی نیز در مورد مسیر به من داد.
صبح زود بعد از بستن کوله و برداشتن کیسه بیواک و کرامپون راهی خط الراس میان سه چال شدم. چون احتمال ریزش بهمن بود مسیر را از پشت قله میان سه چال انتخاب کردم در این قسمت سنگ ها بیرون بودند. ساعت 12 صدای بی سیم بلند شد، مهدی بود که موقعیت مرا جویا شد، گفتم: آخرین تیغه های زیر قله فرعی را دارم صعود میکنم و چیزی به صعود قله نمانده است. بیشتر دست به سنگ بودم تا داخل برف درست از روی خط الراس و داخل مورن ها صعود می کردم یک نقاب خطرناک را با احتیاط رد کردم. بی سیم را روشن کرده ام صعود قله را به آنها خبر دادم که با قدردانی و خسته نباشی بچه ها روحیه ای دوباره گرفتم. بعد از عکس برداری از منطقه و صرف غذایی مختصر با احتیاط کامل شروع به فرود نمودم در صعود دوباره شانه کوه فشار زیادی را تحمل کردم به هر حال نزدیک غروب آفتاب به کمپ رسیدم و با استقبال گرم هم نوردانم مواجه شدم آنها حسابی از من پذیرایی کردند. شب در داخل کمپ به مهدی در مورد حجم برف در گرده تذکراتی دادم که ایشان در ضمن صعود به آن اذعان داشت.
ساعت هشت رادیو وضعیت هوای فردا را چنین پیش بینی نمود، فردا توده ای از غرب و جنوب غرب وارد کشور می شود که به طرف جنوب شرق و نواحی مرکزی می رود و به روی دامنه های جنوبی البرز اثر می گذارد با این حساب این توده هوا ارتفاعات البرز را دربر نمی گرفت.
مهدی گفت منطقه ما را نمی گیرد. من به درون کیسه خواب رفتم و آنها بارهای فردا را آماده می نمودند.
۸۵.۱۰.۲۲ هوا تا ظهر صاف و آفتابی، بعدازظهر وزش باد (صعود گرده تا دورکابی)
رضا عباسیان:
ساعت30/6 صبح تیم3نفره ما شامل مهدی عزیزی، علیرضا سلیمانی و رضا عباسیان بعد از یک روز استراحت کمپ را به سمت قله شانه کوه از خط الراس میان سه چال ترک نمودیم. ساعت30/8 صبح قله شانه کوه را صعود می کنیم و 3 ساعت بعد به گردنه می رسیم. مسافتی از مسیر را با تبر یخ و بدون حمایت صعود می کنیم. دو طول طناب را تا رسیدن به زیر دو رکابی مهدی سر طناب می شود و ما یومار می زنیم. در زیر دو رکابی متوجه می شویم که ابرها همه جا را فرا گرفته اند، عصر بارش برف شروع می شود. مهدی اقدام به صعود دو رکابی با ابزار و رکاب می کند که دست هایش سرمازدگی سطحی پیدا می کند پایین می آید و برای گرم کردن دست هایش آنها را در زیر بغل می گذارد. چیزی به تاریکی هوا نمانده و ما در زیر دو رکابی اقدام به بیواک می کنیم و با بی سیم به کمپ خبر می دهیم.
۸۵.۱۰.۲۳ هوا طوفانی بارش شدید برف و سرما (صعود تا سه رکابی گرده)
بارش شدید برف ادامه داشت، مهدی پیشنهاد فرود را قبول نمی کند و می گوید که تلاش زیادی کرده ایم باید ادامه دهیم. در آن روز سرد و طوفانی توانستیم دو طول را تا زیر سه رکابی صعود نماییم. حجم برف زیاد بود، برای پیدا کردن شکاف و کار گذاشتن ابزار میانی برف ها را در آن شرایط سخت می باید کنار می زدیم و این کار تمام انرژی ما را گرفته بود. این دو طول را من سر طناب بودم، بی سیم به صدا در آمد پرویز نگران حال ما بود که به ایشان گفتم داریم صعود می کنیم. اقدام به صعود 3 رکابی کردم که دست هایم دچار سرما زدگی شد برگشته و به گرم کردن دست هایم مشغول شدم. سلیمانی اقدام به صعود کرد که تلاش او هم به جایی نرسید. ساعت 4 بعدازظهر بود که ما هنوز هیچ کاری نکرده بودیم دیگر شور و شوق اولیه را نداشتیم، تصمیم می گیریم آن شب را زیر 3 رکابی بیواک کنیم. امشب آخرین تماس ما با کمپ بود که مهدی به پرویز گفت که اگر فردا نتوانستیم صعود کنیم، فرود می آییم. به درون کیسه خواب های یخ زده مان می خزیم غذای ما چند شکلات و کمی آب است و تا صبح درون کیسه خواب ها از سرما می لرزیم.
۸۵.۱۰.۲۴ اقدام به فرود و شروع حوادث ( هوا صاف باد وبوران شدید )
باد بسیار شدیدی در حال وزیدن بود و پودر برف را مانند گلوله به سر و صورت مان می زد، شب سختی را به صبح رسانیده بودیم طوری که توان خارج شدن از کیسه خواب را نداشتیم به زحمت از کیسه خواب خارج شدم از مهدی راجع به برنامه امروز سوال کردم، گفت فرود می رویم.
پرویز : ساعت 9 صبح بی سیم را پیج کردم جوابی نشنیدم خواستم از چادر بیرون بیایم که دیدم چادر زیر حجم زیاد برف مدفون شده است. با هر زحمتی که بود از چادر خارج شدم، دوباره تماس گرفتم اما باز هم جوابی نیامد. هوا صاف بود. بعد ازظهر آب برف و شیر عسل برای آمدن بچه ها درست کردم و منتظر ماندم ولی غروب شد و نیامدند با خود گفتم حتما به قله رفته اند و در جان پناه خرسان هستند و فردا فرود می آیند.
رضا : علیرضا و مهدی نیز به زحمت از کیسه خواب خارج شدند اما هنگامی که مهدی می خواست از کیسه خواب خارج شود کیسه خوابش لغزید و باد آن را به طرف پایین برد ( یخچال غربی ).
کارگاه فرود را زیر 3 رکابی آماده کردیم. علیرضا پیشنهاد فرود به علم چال را داد اما به خاطر احتمال ریزش بهمن به سمت یخچال غربی فرود رفتیم تا شاید کیسه خواب را هم پیدا کنیم. متاسفانه یک حلقه از طناب ها ضد آب نبود و به سختی در داخل هشت حرکت می کرد. بعد از فرود کمی بیشتر از یک طول با تلاش زیاد یک حلقه از طناب ضد آب و 8 تا 10 متر از طناب بعدی که یخ زده بود به دست ما رسید که چاره ای جز بریدن آن نداریم، کارگاه دوم یک میخ و یک بلوک سنگی است که تمام طناب را ثابت می گذاریم و به سمت یخچال غربی، مهدی نفر اول فرود می رود، نفر دوم علیرضا فرود می رود فرود علیرضا به اندازه ای طول می کشد که من در محل کارگاه بسیار بی تحمل و نگران شده بودم و برای گرم کردن خودم در جا حرکت می کردم. مهدی در پایین نظارگر فرود علیرضا بود بالاخره طناب آزاد شد و من هم فرود رفتم. به پایین که رسیدم مهدی حرکت کرده بود از علیرضا پرسیدم که مهدی کیسه خوابش را پیدا کرد، گفت نمی دانم. محل فرود جای بازی بود مهدی جلوتر از ما برای شناسایی مسیر حرکت کرده بود و ما هم به دنبالش. بعد از چند قدم دیدم علیرضا جا مانده، برگشتم علیرضا گفت : نمی دانم چرا این طوری شده ام چشمانم درست نمی بیند. جلوتر رفتم چشمانش قرمز شده بود و بینی اش سرما زده و سیاه شده بود. دستانش را گرفتم اما انگشتانش به هم فرو رفته و خشک شده بود کوله اش را گرفتم و با هم به آرامی حرکت کردیم. علیرضا دیگر توان ایستادن روی پاهایش را نداشت و روی برف ها سر می خورد و به سختی می آمد. به من گفت دیگر نمی توانم بیایم تو برو من گفتم با هم می رویم. جای مناسبی را پیدا کردم به علیرضا گفتم امشب را اینجا می مانیم و فردا پایین می رویم. به سختی علیرضا را داخل کیسه خوابش گذاشتم پاهایش خشک شده بود و سطح هوشیاریش را کم کم از دست می داد با تاخیر ما مهدی از دیدمان خارج شده بود به دنبالش رفتم تا جریان علیرضا را به او اطلاع دهم. با احتیاط پایین رفتم مسیر برف و سنگ ریزشی بود، پایم لغزید و بیش از 10 متر سر خوردم خدا خواست و پایم به سنگی گیر کرد و ایستادم با احتیاط کامل ردپای مهدی را دنبال کردم تا جایی که مسیر مشکل تر می شد، مهدی را چند بار صدا کردم اما جوابی نیامد، فریاد زدم مهدی حال علیرضا خوب نیست ما امشب را اینجا می مانیم تو اگر می توانی برو، مسیر آمده را با زحمت فروان و به این امید که فردا مهدی همراه پرویز به کمک ما می آیند به پیش علرضا برگشتم. هوا کم کم تاریک می شد کیسه خواب یخ زده را باز کرده به داخل آن رفتم اما تا صبح تمام بدنم از سرما به شدت می لرزید نفسم به سختی بالا می آمد هر چند وقت یک بار علیرضا را صدا می کردم او هم با تاخیر و به سختی جواب می داد از اینکه نمی توانستم برای علیرضا کاری انجام دهم تنها اشک می ریختم و از خداوند می خواستم ما را کمک کند اما شمع زندگانی علیرضا در حال خاموشی بود.
۸۵.۱۰.۲۵ هوا صاف و آفتابی در گذشت علیرضا و اطلاع از سقوط و در گذشت مهدی و رسیدن به کمپ
با علیرضا وداع کردم و او را در کنار سنگی با تبر یخ اش مهار کردم بی رمق و خسته و ناتوان و بغض آلود از غم از دست دادن هم نوردم به راه افتادم هوا صاف و آرام بود توان فرود از مسیری که مهدی رفته بود را نداشتم از محلی که علیرضا بود تقریبا 30 متری را بالاتر آمدم و با یک اریب به سمت پایین طوری که تقریبا انگشت خدا روبروی من بود با دست به سنگ و به ناچار از یک دهلیز بهمنی وارد یخچال شدم و با حالی که داشتم و در حالی که تا کمر در برف بودم، پیش می رفتم . اثری از ردپای مهدی در یخچال نمی دیدم به طرف محل فرود مهدی نگاه کردم نمی توانستم باور کنم اما مهدی را دیدم که در داخل برف های یخچال افتاده بود، او دیروز در حین فرود سقوط کرده بود. جلوتر رفتم هر چه صدا زدم جوابی نشنیدم او دیگر جواب خاکیان را نمی داد نمی دانستم چکار کنم و چرا من زنده هستم رمق ایستادن روی پاهایم را نداشتم با این فشار روحی و ناتوانی جسمی چگونه می توانستم تمام یخچال را با این حجم برف طی کنم و خود را به شانه کوه برسانم و از آنجا به کمپ بروم. جز لطف و کمک خداوند دیگر هیچ چیز نبود به شانه کوه رسیدم و از آنجا سرازیر شدم قدرت فریاد زدن هم نداشتم به طرف خط الراس میان سه چال راهم را ادامه دادم به کمپ نزدیک شدم. نزدیک غروب آفتاب بود، پرویز صدای مرا شنید و به طرف من آمد پرسید بچه ها کجا هستند گفتم پیش خدا پرویز بدن نیمه جان مرا به چادر برد فضای چادر به طور غیر قابل وصفی سنگین و اندوهگین است. دست و پایم سرمازده و سیاه شده، پرویز دست هایم را پانسمان می کند و آن شب را با اندوه و غم و در کنار جای خالی دوستان مان به صبح می رسانیم.
۸۵.۱۰.۲۶ هوا آفتابی و صاف همراه با وزش باد و بوران رفتن به سرچال
پرویز: ساعت 8 صبح شروع به جمع کردن وسایل کردم بعد از بستن کوله ها و جمع و جور کردن محل کمپ به طرف سرچال حرکت کردیم باد و بوران لحظه ای آرام نمی گرفت و جریان بود. با هزار مشقت و رنج ساعت 2 بعد از ظهر به سرچال رسیدیم و جریان حادثه را به سرپرست گروه هورتاش و نیز به مسئولین گروه آرش و به قرارگاه رودبارک اطلاع دادیم. دقایقی بعد آقای نجاریان با ما تماس گرفتند و جریان را نیز به ایشان گزارش دادیم و بعد از این وقایع آقای بابازاده مسئول ستاد امداد و نجات در منطقه بیشتر با ما در تماس بودند.
۸۵.۱۰.۲۷ بارش برف و وزش باد (تماس با گروه امداد در قرارگاه در ساعات تعیین شده)
۸۵.۱۰.۲۸ در هوایی صاف و آفتابی اعزام بالگرد هلال احمر را به ما اطلاع دادند.
امروز بالگرد می آید نزدیک ساعت 4 بعد از ظهر بود که صدای بالگرد در منطقه پیچید ما به طرف یخ روف های جلو پناهگاه حرکت کردیم بالگرد پایین آمد،2متر مانده به زمین 3 کوه نورد پایین پریدند آقایان نوری، گلزار و حبیبی بودند که به ما اشاره کردند به طرف بالگرد برویم متاسفانه بالگرد واژگون شد و ملخ بزرگ آن با کوله آقای نوری برخورد می نماید و آن را پاره می کند. دقایقی همه مات و شکه شده بودیم خوشبختانه بالگرد منفجر نشد، 7 نفر داخل آن بودند به کمک آنها رفته و آنها را به پناهگاه انتقال می دهیم.
روز ۸۵.۱۰.۲۹ به ما اطلاع دادند بالگردی که متعلق به سپاه پاسداران است برای انتقال شما بالا می آید. ساعت 9 بالگرد وارد منطقه شد. در نزدیکی محل سقوط بالگرد قبلی ما را سوار کرده و به ورزشگاه کلاردشت انتقال می دهد. مصدومان از جمله هم نوردم آقای عباسیان با همان بالگرد به تهران انتقال می یابند و فردای آن روز ما نیز به طرف تهران حرکت می کنیم. راس ساعت 2 بعد از ظهر ما با اندوه فراوان در غم از دست دادن دو تن از هم نوردان عزیزمان و با تحمل سختی های فراوان عازم شهرمان سنقر می شویم. در پایان از تمامی کسانی که در این سانحه دلخراش یاری رسان ما بودند تشکر و قدردانی می نماییم : فدراسیون کوه نوردی ایران، انجمن کوه نوردان ایران، کوه نوردان گروه آرش تهران، کوه نوردان گروه هورتاش سنقر، هیات کوه نوردی کلاردشت، آقای رسول نقوی و هم نوردانش، مدیریت و کارکنان قرارگاه رودبارک، کوه نوردان استان و شهرهای همجوار و همهی کوه نوردانی که در اقصاء نقاط کشور اعلام آمادگی نمودند. همچنین از نیروی هوایی سپاه پاسداران، امداد و نجات هلال احمر، مسئولین کلاردشت و آقایان : کیومرث بابازاده، حسن نجاریان، محمد نوری، خانم شاندیز، جواد نظام دوست، کاظم فریدیان، جهانگیر گلزار، شاهد خورشیدی، هیات کوه نوردی استان کرمانشاه، اداره تربیت بدنی و هیات کوه نوردی شهرستان سنقر.
در پایان ذکر این نکته الزامی است که تمامی نفراتی که در طی این دو سال در فکر اجرای این برنامه بودیم به تمامی مشکلات و سختی ها و خطرات این برنامه آگاهی کامل داشتیم و هیچ کوه نوردی دوست ندارد که در کوه برایش مشکلی هرچند کوچک پیش آید.
آرزومندیم که هیچ گاه در کوهستان ها شاهد بروز چنین حوادثی نباشیم.
نقاط ضعف این برنامه :
1) ضد آب نبودن یک حلقه از طناب ها
2) پیش بینی اشتباه وضعیت هوا
3) ادامه صعود در شرایط بسیار بد جوی
4) نبردن چادر دیواره بر روی گرده
* به نقل از فصلنامه کوه شماره 46
ادامه دارد ...
این وبلاگ متعلق به باشگاه کوهنوردی کالاهو شهرستان کلاردشت می باشد. برداشت مطلب یا عکس از این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.