ای دوست کنون تو جای من گیر

(شعر از استاد جلیل کتیبه ای-روحش شاد و یادش گرامی)

به نقل از: زندگی در کوهستان(خانم حمیدی)

امروز به جای کوهساران

بر بام سرای پا نهادم

وز دور به قله دماوند

با حسرت و غم سلام دادم

 

در سینه دیو پای در بند

ابری بنشسته بود چون گرز

یا خود به مثال دامنی تور

بر دست عروس کوه البرز

 

زیبای ستبر بار دیگر

می خواند مرا به سینه خویش

می گفت گهی به کبر و گه ناز

برخیز و بیا مدار تشویش

 

توچال سر از فراز دربند

افراشته بود مست و خندان

با چشمک شوخ داد می زد

باز آی بس است رنج هجران

 

از سوی شمال غرب از دور

از پشت کلاردشت دلکش

بر روی سپید و سرد یخهاش

ناگاه به جان فکند آتش

 

چشمان خیال من به یکبار

از گردن کوهها گذر کرد

وز پشت مه و سکوت و هیبت

بر جانب آشنا نظر کرد

 

بار دیگر از پس مه و سال

در بین نشاط و اشک و اندوه

چشمم به جمال آشنا خورد

بوسیدم دامن علم کوه

 

وین کوه عظیم سخت پیکر

کز ترس برش نمی توان خفت

با آن همه وهم و شوکت و گبر

لبخند به لب مرا پذیرفت

 

دیواره ساکت و مهیبش

آنجا که نرفته پای انسان

یک سو به پای ایستاده

مغرور به چهره خدایان

 

بر قلب سیاه و سخت و سنگش

یادی ز گذشته ام عیان بود

بر روی سپید و سرد یخهاش

نقشی ز گذشتن زمان بود

 

چشم از بر آشنا گرفتم

بر جانب دیگرش کشاندم

با پای خیال و فکر خود را

بر قله ی کوه ها نشاندم

 

بر تخت فسانه سلیمان

یک پاره برف مانده تنها

تن کرده سیاه کمان زیبا

آغشته به رنگ تیره شب ها

 

دریای خزر به رنگ افلاک

یک سوی خوراک دیدگان بود

وان جنگل پر درخت انبوه

وز سوی دگر فضای جان بود

 

یاد آوری گذشته هایم

اشکی به دو دیده ام نشانید

این اشک مقابل خیالم

یک پرده ابرگون کشانید

 

ای دوست کنون تو جای من گیر

بر قله ی که گذار پایت

من نیز ز دور با دلی شاد

فریاد زنم خوشا به حالت