سفر من به نپال :                                                                                  

به قلم : مازیار ازوجی

                                                                                    تهیه و تنظیم : شراره دلفان آذری

بیست و هشتم آبان 1387  ساعت 4 بعد از ظهر، پس از قطعی شدن بلیط برگشت 2 تن از همراهانمان که قصد کوه نوردی نداشتند، شادی من برای انجام یک برنامه کوهنوردی در هیمالیا صد چندان شد؛ چرا که اقامت 10روزه در شهرهای نپال اقامت چندان دلچسبی نبود گرچه، پیش از سفر، اجرای یک برنامه فشرده و سنگین کوه نوردی در هیمالیا را از مخیله نمی گذراندیم، ولی امکان رسیدن به روستای نامچه بازار را در ذهن می پروراندیم.پس از رسیدن به شهر "کاتماندو" و اقامت در هتلی در منطقه "تامیل"، روزهای محدود سفرمان با دیدن معابد کهن بودایی و مراکز خرید، یکی پس از دیگری سپری می گشت تا به اتفاق دیگر دوستان عزم سفر به شهر "پخارا" و اقامتی چند روزه در این شهر را نمودیم. شهر پخارا شهری توریستی است که در کنار دریاچه ی زیبای پخارا واقع شده. از هر گوشه شهر و دریاچه، کوه های سربه فلک کشیده "آناپورنا" را می توان دید که هر بیننده ای را به حیرت و وجد می آورد. در گذر از کوچه های پر از توریست شهر بودیم که نجوای سلام یک توریست ایرانی ما را متوجه او کرد. "آقای رستمی" کوه نورد آماتور هموطنمان بود که 2 ماهی در نپال به سر می برد. در کوتاه زمانی داستان سفر او به نپال و کوه نوردی در هیمالیا به سوی   "بیس کمپ اورست" را از زبانش شنیدیم. هیجان زایدالوصفی وجودم را تسخیر کرد، اگرچه روزهای عمده ی سفرمان به گشت و گذار در کوچه های شهرهای شلوغ نپال سپری شده بود، با هر غروب خورشید امید دیدار "نامچه بازار" برایمان کم فروغ تر می گشت. ولی دیدن منظره پر ابهت آناپورنا از شهر پخارا و خاطرات کوه نوردی آقای رستمی، عزم پر شور را در وجودم افروخته بود. هرگاه کوه نورد آماتور ایرانی از خاطرات دیدار نزدیکش از اورست سخن می راند، از سختی ها و شیرینی های سفرش، از مناظر بدیع و از فراز ها و فرودهای راهش می گفت به چهره دوستم می نگریستم و از چشمانش شیفتگی و عزم رفتن  به کوه را می یافتم.شب هنگام در هتل، امکان پای نهادن در هیمالیا و پیش روی به سوی نامچه بازار و شاید یک دهکده بالاتر را مطرح کردم و قرار شد که در صورت بازگشت دو نفر از همراهانمان به ایران،چند روز باقی مانده از سفرمان را در هیمالیا سپری کنیم.پس از بازگشت از پخارا به کاتماندو و پیگیری های زیاد برای تائید بلیط همراهانمان بالاخره موفق به دریافت بلیط های برگشت همراهانمان شدیم. از طرفی دیگر، در روز دوم بازگشتمان به کاتماندو همه ی گروه دچار مسمومیت شدیدی شدیم که ناشی از غذایی بود که در یک رستوران ایتالیایی خورده بودیم. با این حال برای اینکه دوستم را در مقابل کار انجام شده قرار دهم 2 عدد بلیط به مقصد "لوکلا" که شامل دو عدد بلیط رفت برای فردای آن روز و 2 عدد بلیط اُپن از لوکلا به کاتماندو. ( بهای بلیط برای هر نفر 220 دلار). و سپس با توجه به کمبود وقت و با عجله فراوان در واپسین دقایق باقی مانده از ساعت کار فروشگاهی مایحتاج مختصری شامل مواد غذایی و لباس گرم را خریداری کردم. تقریباً تمام فروشگاه های شهر بسته بودند که به طرف هتل به راه افتادم. وقتی به هتل رسیدم دو نفر از دوستانمان که بعد از ظهر فردای آن شب عازم تهران بودند سرگرم بستن بار و بنه ی سفرشان بودند. دوستم آقای "ارشیا نعمت الهی" تب کرده و به شدت بیمار بود. بعد از نیم ساعتی صحبت،    بلیط ها را به او نشان دادم و با شک از او پرسیدم آیا با این حال توانایی کوه نوردی را داری؟ دوستم با مکثی طولانی پرسید: حال تو بهتر شده؟ و من در پاسخ گفتم: امیدوارم بهتر شوم. سپس گفت: باید برویم. پس باید خوب باشیم.فردای آن شب، صبح ساعت 5 بامداد از جا برخاستیم و با وسایل مختصری که برداشته بودیم به فرودگاه کاتماندو رفتیم. با اینکه هر دو از مسمومیت غذایی رنج می بردیم ولی شور و حال دیدار هیمالیا و کوه نوردی در مسیر اورست، شور و حالی پر نیرو در وجودمان بر انگیخته بود. چیزهایی در مورد فرودگاه لوکلا شنیده بودیم و می دانستیم این فرودگاه از شرایط استاندارد و مطلوبی برخوردار نیست. با این حال سوار هواپیمای کوچک دو موتوره ای شدیم که گنجایش 17 نفر سرنشین را داشت. پس از عبور از فراز شهر کاتماندو و دشت های جلگه ای کاتماندو و گذر از مناطق جنگلی کوه های پر برف هیمالیا که سر بر آسمان می سائید از دور نظرمان را به خود جلب کرد. ناگهان هواپیمای کوچک شروع به کم کردن ارتفاع کرد و وارد دره ای تنگ و کم عرض گردید به طوری که ارتفاع پرواز هواپیما از ارتفاع دو رشته کوه جنگلی کناره ی دره پائین تر بود. پس از 30 دقیقه پرواز هواپیما با گردشی سریع به سمت راست پیچید که باند فرودگاه 70 – 80 متری لوکلا که با یک شیب 25 درجه بر فراز صخره ای که زیر آن لاشه ی هواپیماها دیده می شد نمایان گشت. به سرعت به باند نزدیک گردید و نشست.این روستا در ارتفاع  642 متری واقع می باشد پس از خروج از فرودگاه لوکلا و صرف صبحانه ای مختصر، بدون شرپا و راهنما به سرعت به طرف نامچه بازار به راه افتادیم. روستاهای کوچک و زیبای کنار مسیر کوه پیمایی را یکی پس از دیگری به تندی پشت سرمی گذاشتیم تا با گذر از کنار رستورانی کوچک در روستایی به نام "پاکدینگ"، شنیدن صحبت چند کوهنورد که به زبان فارسی صحبت می کردند ما را متوقف ساخت. بدون درنگ وارد رستوران شدیم و جمع 10 نفری از کوهنوردان هموطنمان را دیدیم که مشغول صرف صبحانه بودند. این گروه به سرپرستی کوهنوردی مجرب به نام "آقای نظر" در راه بازگشت از بیس کمپ و "قله ی کالاپاتار" بودند. فرصت بسیار مغتنمی بود تا انبوهی از اطلاعات مفید و عملی را از آقای نظر دریافت کنیم. در ابتدا آقای نظر از ما پرسیدند از لوکلا تا پاکدینگ را طی چند ساعت آمدید؟ و هنگامی که به ایشان زمان 2 ساعت و 10 دقیقه را اعلام کردیم ایشان با قاطعیت گفتند اگر با همین آهنگ پیش بروید در زمان باقی مانده ای که دارید می توانید به بیس کمپ رفته و بازگردید. سپس برنامه زمانی را که در سر داشتیم با ایشان در میان نهاده و با اندکی تغییر و بازنگری آقای نظر برنامه به صورت زیر تنظیم گردید:

شب اول:  نامچه بازار

شب دوم: پین پوچه

شب سوم: لوبوچه

روز چهارم: حرکت به گراک شیپ – قله کالاپاتار – بیس کمپ و شب مانی در لوبوچه

شب پنجم: تیم بوچه

شب ششم: لوکلا

روز هفتم : پرواز از لوکلا به کاتماندو

پس از گرفتن کمی دارو در ساعت 11:20 به سمت نامچه بازار حرکت کردیم. در منطقه ای به نام "جُرساله" پس از چک کردن مدارک عبور و پرداخت عوارض ( حدود 14 هزار تومان برای هر نفر) و ثبت آن در دفتر به مسیر خود ادامه دادیم.در گذر از دره های ژرف و عمیق هیمالیا و عبور از پل های معلق کابلی که از صخره ای به صخره ای دیگر کشیده شده بودند، احساس دیدار نزدیک بلندترین قله جهان ؛ "اورست"، گام هایمان راپر توان تر و عزم و اراده مان را مصمم تر می نمود. شاید اگر زمان بیشتری برای ماندن در هیمالیا داشتیم سرعت حرکتمان را آهسته تر و چشم و دلمان را از این دیدار سیراب تر می نمودیم. ولی افسوس که زمانی برای سیراب شدن از این مناظر کم نظیر در دست نبود و باید از کنار تمامی آنها به سرعت می گذشتیم. قسمت آخر مسیر نامچه بازار فوق العاده نفس گیر و خسته کننده بود. با خستگی زیاد ، حدود ساعت 5 عصر به نامچه بازار که در ارتفاع 3500 متری و بزرگترین و پر جمعیت ترین روستادر مسیر بود رسیدیم  به سفارش دوستان ایرانی "لوج تامسرکو" را جهت اقامت انتخاب کردیم. پس از صرف چای، به دلیل خستگی زیاد ساعت 6 به خواب رفتیم. ساعت 9 صبح بیدار شده و ساعت 10 حرکت کردیم.از اینکه روز اول  طبق برنامه اجرا شد خوشحال بودیم. مسیر روز دوم با فراز و نشیب های زیادی همراه بود.پس از کم کردن حدود 700 متر ارتفاع در ادامه مسیر مجبور شدیم900 متر ارتفاع بگیریم. ساعت 2:10 به "تینگ بوچه" رسیدیم. اولین جایی که دورنمای اورست پیدا بود، روستایی بر فراز تپه ای که اطراف آن پوشیده از جنگل بود. پس از لختی استراحت به سمت پانگ بوچه به راه افتادیم. در سرازیری این مسیر بود که به علت پیچ خوردن مچ پا دچار آسیب دیدگی شدم.  ساعت 5:30 به   "پانگ بوچه" که آخرین مقصد ما در روز دوم بود رسیدیم.(ارتفاع 3985متر) بیماری ما سخت تر شده بود (سرماخوردگی و سوزش معده، شدیداً آزارمان می داد) دارویی برای آن نداشتیم فقط به خوردن چند سیب زمینی آب پز و چای اکتفا کردیم. شب را در یک اتاق دو تخته سپری کردیم. به سختی خوابمان برد – البته خواب و بیدار – ساعت 8 بیدار شدیم. به غیر از چای نتوانستیم چیز دیگری بخوریم. ساعت 9 حرکتمان را آغاز کردیم. به دلیل زمان کوتاهی که داشتیم و عدم سلامت جسمی و ضعف و همچنین نداشتن راهنما آنچنان باید و شاید از محیط اطراف لذت نبرده و نام قله های اطراف را نمی شناختیم.تنها قله ی "آمادابلام" آشنا بود و خودنمایی آن بیشتر به چشم می آمد. مسیر را طبق نقشه پیدا کرده و ادامه می دادیم. ساعت 11:30 به روستای "پریچه" رسیدیم. ساعت 1:20 به"دوگلا" و تنها به صرف یک لیوان چای اکتفا کردیم، چرا که علی رغم ضعف شدید تمایل به خوردن چیزی داشتیم. نهایتاً ساعت 3:50 به "لوبوچه" رسیدیم. سومین روز هم طبق برنامه انجام شد.خوشحال و آماده برای ادامه مسیر بودیم، ولی تصمیم گرفتیم طبق برنامه ادامه دهیم. ارتفاع لوبوچه تقریباً 5000 متر بود. اولین باری بود که می خواستم در این ارتفاع شب مانی داشته باشم و همواره ترس از ارتفاع نگرانم می کرد، ولی خوشبختانه کوچک ترین ناراحتی از این بابت برایمان پیش نیامد.لوبوچه نسبت به جاهای دیگر شلوغ تر بود، شاید به خاطر کوچک تر بودن آن نسبت به روستاهای پائین شلوغ تر به نظر می آمد. به سختی اتاقی را برای شب مانی به دست آوردیم و به سختی توانستیم یه کاسه سوپ گوجه را به طور کامل بخوریم. شب سردی را پشت سر گذراندیم، ولی تمام این سختی ها به هدفی که داشتیم کوچک ترین خللی وارد نساخت.ساعت 7 صبح بیدار شدیم. پس از صرف تنها لیوانی چای ساعت 8 به سمت آخرین روستا یعنی "گراک شیپ" حرکت کردیم. باد سردی می وزید. ساعت 9:50 به "گراک شیپ" آخرین روستای مسیر که در ارتفاع 5147 متری واقع بود رسیدیم به سوی دامنه قله کالاپاتار به راه افتادیم. بعد از سه روز و نیم پیاده روی به دلیل استفاده بسیار کم از واد غذایی در سراشیبی دامنه قله به کندی پیش می رفتیم و هرگاه می ایستادیم و پشت سرمان را نگاه می کردیم. گوشه هایی از قله اورست را می دیدیم که بیش از پیش از حجاب لوپسه برون می کشید و رخ می نمایاند. هنگامی که بر بلندای کالاپاتار ایستادیم، اورست سر برافراشته بر آسمان در برابرمان ایستاده بود. ساعت 11:40 "قله کالاپار" صعود شد. مسیر خوبی داشت خوشحال و مسرور از اینکه توانستیم به هدفی که تقریباً ناممکن به نظر می رسید دست پیدا کنیم. همدیگر را در آغوش کشیدیم. دیدن اورست از نزدیک و قلل دیگر منطقه وصف نشدنی بود . پس از گرفتن چند عکس یادگاری از یکدیگر به سمت بیس کمپ اورست حرکت کردیم. به "یخچال خومبو" رسیدیم؛ جائی که هر بار اسمش را می شنیدم احساس ترس وجودم را فرا می گرفت. باورم نمی شد زمانی بتوانم پا روی آن بگذارم. ولی حالا توانستم. خدا را شکر.خبری نبود! نه کسی، نه چادری، هیچ. منطقه خالی بود. ظاهراً فصل برای صعود اورست تمام شده بود. عمده فصل صعود زمستان است. مسیر را به سمت گراک شیب ادامه دادیم. باز به صرف چای اکتفا کردیم و بی درنگ راه لوبوچه را در پیش گرفتیم. ساعت 4 به لوبوچه و از آنجا تصمیم گرفتیم ارتفاع کم کرده  و به پریچه جهت شب مانی برویم.به سرعت حرکت می کردیم سرحال و مسرور از اینکه به هدف خود دست پیدا کردیم ساعت 6:30 به پریچه رسیدیم. هوا تاریک شده بود. شام مختصری شامل تخم مرغ و کمی برنج صرف شد. شب خوبی را سپری کردیم.مقصد بعدی ما نامچه بازار بود. ساعت 9:10 پس از صرف صبحانه حرکت کردیم. این قسمت از مسیر برگشت، سخت ترین قسمت بود؛ چرا که سربالایی نسبتاً سنگینی پیش رو داشتیم. ساعت 3:30 به نامچه بازار رسیدیم. به دلیل ابری شدن هوا و نگرانی از وضعیت فرودگاه لوک لا و تاخیر در پرواز تصمیم گرفتیم مدت زمان برنامه را یک روز کوتاه تر کنیم. علی رغم خستگی زیاد به مسیر خود ادامه دادیم.پس از عبور از جرساله و ثبت خروج. ساعت 8 شب به   "پا کدینگ" رسیدیم.صبح روز ششم در حالی که آسمان کوهستان ابری بود گام های آخر سفرمان را که به فرودگاه لوکلاختم می شد بر می داشتیم. با برداشتن هر گام، قدمی به پایان سفرمان نزدیک می شدیم. تو گویی خویش را به دقایقی نزدیک می کردیم که لحظات پایان دیدار از معشوق و شاهدی محبوب بود. شاهدی که چنین به خویش فرا خواندمان که رنج بیماری و گرسنگی را از یادمان برده بود ".اورست"