صعود به قلهی شاه علمدار
به نام خداوند کوه و دمن که جز مدح خالق نیاید زمن
صعود به قلهی شاه علمدار
به قلم: حسین ربیعی پور
صبح روز جمعه 27/1/1390 ساعت 6:55 بعد از خریدن چند تا نون بربری گرم و تازه، حرکتمونو به قصد صعود قله 3050متری شاه علمدار از محل مجل شروع کردیم.
صبح سردی بود یا نه ولی من سرمای عجیبیو حس می کردم وبا دیدن شبنمایی که رو برگای زبون بسته تبدیل به یه تیکه یخ شده بود بیشتر سردم میشد!
داشتیم همینطور به مسیرمون ادامه میدادیم که بهمنی که از قبل تو دره اومده بود و بعضی از بوته هارو از ریشه درآورده بود نظرمونو به خودش جلب کرد، با دیدن بهمن آقای فرضی مطلبیو گفت که به نظر من چکیدش این میشه که وقتی به گروه ها تو فصلهای پر خطر از لحاظ ریزش بهمن تذکری احتیاطی داده میشه اونو جدی بگیرن و تو پس زمینه ذهنیشون با خودشون نگن "آخه مگه میشه اینجا هم بهمن بیاد"!
ما که دیدیم اومد درختارو هم از ریشه در آورد. بالاخره بعد از چند ساعت راه رفتن به چشمه رسیدیم، وزش باد سرد، انگیزه خوردن یه صبحانه خوبو از دوستان گرفته بود. آقای فرضی پیشنهاد کرد که صبحانه رو کنار یه چشمه دیگه که برای رسیدن بهش باید راهمونو از همونجا به سمت چپ جنگل کج میکردیم و ظاهرا جای بادگیرم نبود میل کنیم. ولی من که بد جوری گشنم بود ترجیح میدادم همونجا بشینیمو لذت یه صبحانه مفصلو ببریم.
بگذریم انگار آقای نقوی (دایی رسول) تو اون لحظه سیر سیر بود و هیچ علاقه ای به نون تازه و چای داغ و گرمای آتیشو ... از خودش نشون نمی داد، با گفتن این جمله که اگه کسی آب خوردن نداره میتونه از همین چشمه ورداره دو هزاریمو انداخت که بابا فعلا خبری از اتراق نیست، یکم شربت آبلیمو داشتم البته ظرف آبم خالی بود ولی از دست دادن یه فرصت خوب واسه یه صبحانه با چایی دودی حس آب گرفتنو ازم گرفته بود!
به راهمون ادامه دادیم، به آفتاب نزدیک و نزدیکتر میشدیم و من پیش خودم میگفتم چرا امروز کسی گشنش نمیشه؟ بالاخره ساعت 9:20 صبح در حالی که دیگه خبری از سایه ای نبود چون هم خورشید تا اون موقع خودشو به اندازه کافی بالا کشیده بود و هم ما زحمت کشیده بودیم و جنگلو پشت سر گذاشته بودیم از موضع ضعف و گشنگی از دایی رسول پرسیدم همینجا صبحانه میخوریم؟ دایی ام با لحنی مطمئن جواب داد بخوریم.
تو چند دقیقه آتیش خوبی آماده شد، کتریهای پر آب رو آتیش و سفره پهن شده کنار یه تنه درخت تنومند پیر که هنوز سعی میکرد عظمت قبل از سقوطشو به رخمون بکشه ولی موفق نمیشد چون دید ما به اون در حد یه نیمکت بود خبر از یه صبحانه با صفا مثل همه صبحانه هایی که آدم تو دل طبیعت میخوره میداد.
با عبارت کلیشه ای" پس از صرف صبحانه به راهمون ادامه دادیم" گزارشمو ادامه میدم.
ساعت 10:20 شروع به حرکت کردیم،دیگه چیز زیادی از مسیر تا قله نمونده بود،میتونستیم میله های رو قله رو ببینیم.
تابش آفتاب برفو نرم کرده بود طوری که گاهی پامون تا زانو میرفت تو برف.
به هر حال ساعت 11:30 موفق به صعود شدیم، طبق معمول عکسایی رو به یادگار انداختیم و به خوردن میوه و تماشای ارتفاعات اطراف که قدرت وصف زیباییشو ندارم مشغول شدیم.
ساعت 12:10 تصمیم برگشت گرفته شد،کوله هامونو کول کردیمو مسیر برگشتو از سر گرفتیم، هنوز بهمن تسلیم گرمای آفتاب نشده بود وما کلی تونستیم رو بهمن سر بخوریم، حالشو بردیم جای همه دوستایی که جاشون خالی بود.
نهایتا ساعت 15:10 به جایی رسیدیم که هشت ساعت و پنج دقیقه پیش حرکتمونو واسه یه صعود 6نفره شروع کرده بودیم.
کم و کاستی هارو تو نوشتن گزارش به بزرگیتون ببخشین، در ضمن اینم بگم که همه تلاشمو کردم تا گزارشم اورستی نشه!
اعضاء گروه همنوردان:
1- رسول نقوی 2-علی فرضی 3-محرعلی بهنامی 4-قنبر دادویی 5-حسین ربیعی پور 6-مصطفی فرضی
کلاردشت
کلاردشت
این وبلاگ متعلق به باشگاه کوهنوردی کالاهو شهرستان کلاردشت می باشد. برداشت مطلب یا عکس از این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.