می نویسم برای کلاردشت ...
به نام خداوند رزاق
(چیزی که باعث شد این مطلبو که از صبح توی ذهنم بازی می کنه در کوهستانم یادداشت کنم پیام یکی از دوستان خوبم از فراز شانه کوه بود که حال و هوای منطقه رو برام تداعی کرد....)
********
تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج سزد اگر همه دلبران دهندت باج

کاش می شد پرواز کرد.بال زد تا رسیدن به هر کجا.دیروز از پنجره اتاقم قاصدکی آمد تا به کنارم رسید.خسته بود و تنیده.از راه دوری آمده بود!
هزار حرف در گلویش نهفته. آرام بود و بی هیچ منتی برایم گفت.قاصدک از سرزمین زیبای علم کوه می آمد و برایم گفته ها داشت...
سوار بر بال خیال می شوم و می روم تا به عباس آباد می رسم.میدان نارنج عباس آباد را در جاده ای خیال انگیز به سمت کلاردشت زیبا حرکت می کنم.انبوه جنگل ها در میان مه و انگشتان دستم که به آرامی لمس می کند جریان هوایی مرطوب را که از جنس البرز است.البرزی به مثابه فرمان روای سرزمین های شمالی.مغرور و سر به افلاک زده.راحت تر نفس می کشم.35 کیلومتر جاده رویایی به ناگاه تمام می شود و بهشتی به نام کلار دشت پیش رویم ظاهر می شود.
شهری کوچک آفتابی با آسمانی لاجوردی و پر از بوی خوش پاکی و نجابت.خیلی زود به سمت رودبارک حرکت می کنی.4 کیلومتر راهی باریک که هر چه به قرارگاه نزدیکتر می شوی قلبت تندتر می زد.
ساعت 9 شب است چراق های قرارگاه روشن است.در آهنی را باز می کنی و اینجا همان مامن همیشگی دوستانت است.
شبی پر خاطره کنار مسئولین قرارگاه و استراحتی برای تنی که از راهی دور آمده.صبحی زود و قبل از طلوع به راه می افتم.
سلام من به ونداربن و قرارگاه جدیدش به بریر و کلجاران.اینجا گذر زنده یاد نادر گل مرصع و کمی جلوتر کشتی سنگ و غلام آب.بالهایم خسته از پرواز در کنار کشتی می نشینم و گفت و گویی کوتاه بین ما هست آنجا.سکوت کوهستان و آفتابی که بالا آمده.
پیت سرا و گنکلک و لیزونک را پشت سر گذاشتم و حال همچون عقابی بر فراز سرچال پر عظمت می چرخم.وارد جانپناه می شوم.(کسی آنجا نیست).
سرچال را یه سوی علم چال بزرگ ترک می کنم که در میان راه مش عین الله و قاطرش را می بینم.مش عین الله همان آواز همیشگی اش را می خواند و این صدایش بود که رها شده و به هر سویی می رفت ...
علم چال و پناهگاه خرابه و دیواره باشکوهی که مقابلم دیدم.در باورم نمی گنجید.این همان دیواره ای است که هر کدام از مسیرهایش با تو حرف می زند از خاطراتش از گذشته های دورش و از ...
چشمانم را می بندم و می چرخم و اوج می گیرم و اوج می گیرم.دیگر هیچ صدایی نمی شنوم.انگار اینجا خلایی است مطلق.اینجا بر فراز علم کوه بزرگ در 4850 چه می کنم!
سر زلف تو جانا لام و میم است چو بسم الله الرحمان الرحیم است
به هفتاد و دو ملت برده حسنت قدم از هجر تو مانند جیم است
تخت سلیمان بزرگ به البرز غربی آمده ام تا شکوه و جلالت را نزد خداوند متعال سپاس گویم.تا ادای احترامت کنم تا سلامی از سرزمین نور و خورشید بر تو برسانم.
سلام من بر 7 خوان ها و خرسان ها و مرجیکش.پاتخت و چالون
سلام من بر سرد آبرود و گرمارود و پراچان ناریان و الموت رود
سلام من بر لشکرک ها و گردونه کوه.مناره و ستاره.پسند کوه و سیاه کمان.
سلام من بر رستم نیشت و میان سه چال و سیاه گوگ
سلام من بر سیاه سنگها و گرده.شانه کوه و شاخک
آری سلام من بر دماوند کوه و آزاد کوهش که از پس ابرها پیداین.
و سلام من بر دریا.جنگل و کوه ها.
همیشه بمانید در کنار کلار دشت زیبا.
دوستتان خواهم داشت.
به نقل از:زندگی در کوهستان (الهه حمیدی)
این وبلاگ متعلق به باشگاه کوهنوردی کالاهو شهرستان کلاردشت می باشد. برداشت مطلب یا عکس از این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.