ستم انسانها به طبیعت                                                                             به قلم : مریم حاتمی

آهای همسایه حواست کجاست؟ باز به گذ شته رفتی؟ آه با منی؟ آری خاطرات گذ شته است که مرا زنده نگه می دارد . یادته تا چشم می توانست ببیند دوستان ما با قدهایی برافراشته  تا آسمان حا فظ زمین بودند ؟ یادته اسمان لاجوردی چون دریاچه ای وازگون و کوههای پوشیده از برف چون قوهای سپید منظرهً بالای سر ما بودند ؟

خنکای نسیم صبحگاهی ، غلتیدن شبنم ها روی علفهای جوان ، ا نتشار بوی تازگی، بوی طراوت وزندگی ، تشعشع طلایی نور خورشید گلهای رنگارنگ ظریف و شکننده حتی با یک لمس. آه  چه مجمو عهً روح انگیزی آیا از این زیباتر هم می توان تصور کرد؟

چه بگویم از میهمانان هر روزهً ما  ، چه آنها که روی شاخه هایمان می پریدند و آوازهای دلنشین سر می دادند ، چه آنها که بین ما در حال بازی بودند .گروهی از آنها از تنهً ما بالا می آمدند و مانند آکروبات  بازها از شاخه های ما آویزان می شدند. میهمانان ما چه شور و حالی دا شتنند. تا آن روز وحشتناک ، چیز عجیبی در دست انسانی بود ، صدای مهیبی داشت ، می غرید و دوستان ما را یکی پس از دیگری به زمین می انداخت در مدت کوتاهی بسیاری از دوستان ما مردند ، حیوانات نیز رفتند ودیگر نیامدند .

اکنون فریاد می زنم ای انسان ! با از بین بردن ما هستی خود را نابود می کنی ، باز هم گلی به جمال انسانهای گذشته که برای ما حرمتی قائل بودند، با اینکه اطلاعات کمی داشتند، اما نتدارهای خوبی بودند .اما شما با وجودیکه می دانید کمر همت به نابودی ما بسته اید .

زمانیکه دریاچهً مرکزی ایران و جنگلهای اطراف آن به علت وقایع طبیعی، قرنها قبل از بین رفت مردم به خراسان و جنگلهای شمال

کوچ کردند . اکنون که جنگلهای شمال را به کویر تبدیل می کنید ، برای ادامهً زندگی به کجا کوچ خواهید کرد؟ ؟  

عجب است که انسان به خود ستم می کند ! !