به نظر میرسه هوای بدی پیش رو داشته باشیم. ابرها روی زمین هستن. خودمون رو به قرارگاه (رودبارک) می رسونیم. بچه ها همه اومدن. نکته ی جالب توجه امروز اینه که عمو سمیع (کارمند قرارگاه) هم قراره با ما بالا بیاد. نیسان آمادس سوار شدیم و به سمت بالا راه افتادیم. راننده ی ما جوونه و یه خورده تند میره و این موضوع بعضی ها رو شاکی کرده! به ونداربن می رسیم دکل موبایل راه افتاده و اینجا براحتی آنتن میده. یه خورده بالا تر از ونداربن جاده پر از برفه و بناچار پیاده می شیم. به راننده سفارش می کنیم ساعت 4 بعد از ظهر بیاد بالا. ابرهای تیره حسابی خودنمایی می کنن یه خورده که بالا رفتیم بارون شروع شد! حول و حوش 9 صبح به کل بزان رسیدیم صبحانه زیر بارون تجربه ی بدی نبود! بعد صبحانه قرار گذاشتیم تا ساعت 12 خودمونو به خرمدشت برسونیم. این فصل از سال موقع گیاهان و سبزیجات کوهیه. قارچ هم که طرفداران پراپا قرص زیادی داره! بچه ها دست پر درست به موقع در گوسفند سرای خرمدشت دور هم جمع شدن. بساط ناهار براه شد و چای داغ آمادس. دوباره بارون شروع شد همراه با رعد و برق های عصبانی. ساعت یک ظهر خرمدشت رو به سمت پایین ترک کردیم. یادم رفت بگم کوه نوردان گروه منار هم امروز تو منطقه بودن. نزدیکای کل بزان بارون شدید تر شد و کلی خیس شدیم. بعد از 2 ساعت به همونجایی رسیدیم که صبح با ماشین اومده بودیم. راننده بنده خدا یک ساعت و نیم زودتر اومده بود بالا. وقتی دلیلش رو پرسیدیم گفت: رودبارک بارون شدیدی می بارید با خودم گفتم به دادتون برسم. به هر حال دستش درد نکنه. تا رودبارک بارون حسابی خیسمون کرد، بارون که چه عرض کنم انگار سیل می بارید. جای همه دوستان خالی!

دوستایی که امروز( 8/3/88 ) در خدمتشون بودم:

سمیع الله بیگلریان_دکتر محمد غفاری_علی فرضی_مهرزاد فرضی(سرپرست)_ضیاءالدین ایل نژاد_روانشاد دلفان_مصطفی فرضی_حسین ربیعی پور_مصطفی حاتمی_مهرعلی بهنامی_پویا فرضی  

کلاردشت

کلاردشت

کلاردشت