تو هیج جا نمی روی عباث!!
به قلم: علی علیاسلام
کاش دلتنگی ها نیز نامی داشت تا به گاه خسته از راه ها ی دور رسیده به جانش می خواندی. دردت را می کاستی. درد بودنت را ! .... کاش نامی داشت همچون مرگ که نام کوچک زندگیست!
مرگ ..... این واژه سردی که گرد سیاه غم را ناجوانمردانه با خود به هر سو می کشاند. تو را اما گمان ندارم که مرگ روزی با خود برد عباث! تو از آن دست آدمها نیستی که بودنشان را هیچ واژه ای کمرنگ کند. چه برسد به مرگ که خود بیرنگتر از هر رنگیست! تو را با خود به کجا برد؟
تو هیچ کجا نمی روی... تو غرق رنگهایی، غرق رفتنی! آنقدر غرق "رفتنی" که وقت "رفتن" نداری!! کجا می خواهی بروی آخر؟؟ مگر همین الان یال داغ را به سوی فراز قله نشانه نرفته ای؟
مگر همین 1 ساعت پیش پای کوه منار نبودی تا شاهد گذر آخرین مال بابادی از نفس گیرترین پیچ رگ منار باشی؟ مگر فردا عازم رباط پشت بادام نیستی تا سراغ جوجه های تنها پیر جغد قلعه را از شنهای تل کلمرد بگیری؟ تو همراه باد به همه جا روانی. مگر خودت نگفتی لذتی که من و باد و پیراهنم در فراز و فرود این سرزمین برده ایم هیچ بنی بشری نبرده است!
تو هیج جا نمی روی عباث!!
این وبلاگ متعلق به باشگاه کوهنوردی کالاهو شهرستان کلاردشت می باشد. برداشت مطلب یا عکس از این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.