به نقل از: خبرگزاري محيط زيست ايران

کد خبر :3581   زمان مخابره: 11:49:53 - 14/6/1389

دلم هوای نوشتن دارد عباس!
رامین نوری- نوشتن بر صفحه ی پاک بی کلام، بر صفحه ای که خطهای موازیش یاد آور نرسیدن هاست. دلم هوای پر زدن دارد بسان پروانه ای که دیوانه وار به این سو و آن سو می رود اما نمی دانم مقصدش کجاست. دلم هوای آسمان به سر دارد عباس! جائیست که می دانم از آن عبورکرده ای. دلم هوای باران دارد، هوای روزهایی که تو را بیادم می اورند. ساده بگویم، عباس! دلم برایت تنگ شده.

امروز یادآور همان روزی است که پای تلفن خبر حادثه ای که برایت رخ داده بود را به من دادند. روزی که هرگز دوستش ندارم عباس.
عباس، عباس جعفری بزرگ مرد طبیعت ایران .سرزمینی که به آن افتخار می کند، کو هنوردی که علاقه وافری به طبیعت و به ویژه کویر دارد. شیفته طبیعت است و به گونه ای برای آن دلسوزی می کند که مادری فداکار برای فرزندش. عباس از جمله آدم هایی است که زبان درخت، کوه، جنگل، کویر، دریا و آسمان را خوب می فهمد. شنیدن صدای لای لایی مادر طبیعت مستش می سازد، دستانش را رو به آسمان وا می نهد تا باران هستی وجودش را سیراب کند انگاه که باد در گوش کوه آهنگ زندگی را نجوا می کند. عباس مردی از جنس طبیعت، ناظری بی نظیر، شخصیتی خاص، مربی لایق، کوهنوردی حرفه ای، نوسینده ای توانا، نقاشی چیره دست است که با نگاهی متفاوت از دریچه دوربینش، همان یاور همیشگی سفرهایش، شور و شوق رفتن، شنیدن، دیدن و مزیدن را در هر بیننده ای به وجد می آورد. ادب و احترام عباس به ریش سفیدان و پیش کسوتان از مشخصات بارز اوست. انسانی به تمام معنا، مهربان و باوفاست. احساسی پاک به سرزمین مان دارد که ستودنی است. حنجره ای گرفته با صدایی خشک و کویرگونه دارد اما آهنگ صدایش، کلامش را دلنشن می سازد. سفرها و خاطرات بسیاری از طبیعت و زیبائی های آن را از دریچه دوربینش در هر سفر برای همگان به ارمغان آورده است. از برخود غلطیدن کارون، مویه کردن باد، چهره و همت زن ایلاتی، بر فهای گردنه ایلوک، صخره های مافارون، چشمان خسته تاجماه پای تیرک سیاه چادر، گله ماه تی تی، کویر بیاضه، پشت دیوارهای بلند رباط خرگوشی، روی بلند یهای کوه کوتاه هرش، پای کویر طبقه، واحه مصر و آرسون، آفتاب داغ حلوان و ده سلم، دشت خالی زیر دست عروسان، زیر ساباط های چوپانان، لای لای کردن زن عشایر بر بالین کودک آبی چشم، پیر شالیار و هزاران هزار جای جای دیگر سرزمین زیبایش ایران و البته دیگر جاهای این کره خاکی که عباس آن را تود های کثیف می خواندش، همان زمین.

عباس، کاش بار دیگر می دیدیم و می شنیدیم که ایلیاتی های بختیاری، که تو را که شهروند افتخاری شان بودی در کنار بازفت دیده اند، باصفاترین کلاردشتی ها که سال ها همنشین و همراه تو بودند، باز با تو به سفرهای دور و دراز رفته اند، در دشت های بی پایان مرکزی، کویرنشینان جندق و معلمان، بار دیگر با تو تماشا کنان افق های باز بوده اند و با پیاله های دود زده به تو چای داده اند، بچه های ایل قشقایی، باز هم در برابر دوربین تو جلوه گری کرده اند، نپالی های خوشرو و مهربان، همان ها که آیین برادرخواندگی تو را انجام داده اند، همان ها که هر گاه خال هندویی می‌دیدی یا که بر برف‌های سپید کوهستان قدم می‌نهادی به یاد می‌آوردی که در پشت کوه‌های بلند و در دره‌های عمیق کشوری دور دست خواهری داری و برادری! بار دیگر تو را دیده که از سرزمینی دور می آیی و در کنارشان می نشینی و چونان خود ایشان جلوه های ناب فرهنگی شان را درمی یابی.
عباس! کتیبه ای، پیر کوه نوردی ایران، دیگر بار در تو نمودهای امروزین آن چه را که خود بوده است، از کوه دوستی و کوه نویسی و عکاسی، می خواهد ببیند. از گوشه و کنار جهان، پژوهشگرانی دل گرم دارند که با تو گوشه و کنار ایران را ببینند. شاگردانت چون من در پی ادراک گفته هایت هزاران سوال در سر دارند که جواب می خواهد. کسی چون تو نیست که جواب همه را بداند. رفقایت، همسرت، خانواده ات، هیچ کس به رفتنت عادت نکرده است، عباس.
آی عباس. آی عباس، لعنت به سفر که هر چه کرد او کرد.
لعنت به سفر؛ به راههای خاکی که تو را و مرا و ما را به جایی می رساند. به جایی برای نشستن و قرار گرفتن. قراری که از آن تو و بی قراری که نصیب ما شد ...عباث! بی تو بازفت تنها افتاده است و کارون بی خودانه بر خود می غلطد. باد مویه می کند و زن ایلاتی چنگ بر چهره و موی بر می کند. عباث اینجا هرکس به انگاره ای انتظار تو را می کشد. انتظار نگاههای نیمه نیمه ات را، انتظار گفته های تند و بی قرارت را، انتظار جمله هایی که می خوردیشان و نمی گفتیشان نکند که به بی فهمی ما دچار شود ...
عباث دل به فریب رود سپردی و این گفته ات را پس از سال ها می فهمم:
رسم مهمان نوازی تبتی حکم می کند تا پس از خداحافظی نیز صاحب خانه باز فنجانت را از چای پر کند و این بدان معنی است که صاحب خانه منتظر است تا که دوباره بازگردی. هم او میداند و هم من می دانم که باز نخواهم گشت! می داند آیا؟!
وقتی که به دره ها سرازیر می شوم خویشتن را در دست رنگ ها و طرح ها یله می کنم. رها می کنم خودم را همراه با زائران خسته اما مشتاق و گم می کنم خود را تا بار دیگر پیدا شوم. چونان قلوه سنگی یا که ریگی تن به جریان رودی می دهم و اوست که با خود مرا می برد. به کجا؟ اینش را نمی خواهم که بدانم. همه رنگ ها یک رنگ می شود و همه فریادها و حرف ها زمزمه ای می شود گنگ که فضای نیمه روشن معبد پیر را رازآلوده تر می کند. از ذهنم می گذرد که:
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما اینست شاید
که در افسون گل سرخ شناور باشیم.
عباس! اکنون می دانم کار ما نبود شناسایی راز تو، کار ما شاید این است که شناور باشیم در افسون نوشته هایت، عکس هایت، نگاهت، نگاهی همچون نگاه دهقانی بر زرنای خوشه زارش و برق امید به فردایی خالی از فقر، نگاه پر شعف مادری بر طفلکی خرد بر سر آغاز اولین گام های تای تای اش بر همواری همیشه زمین، نگاهی که همه شیرینی ها و شگفتی های زمین را در خود یکجا دارد با پایانکی از حسرت و دریغ، نگاهی که دغدغه دائمی اش ثبت زیباییهایی است که عباس یقین داشتی که به زودی در این سرزمین مغموم به چوب حراج تاراج می شود و عکس هایت؛ عکس هایی که ثبت پر دریغ و حسرتی است از همه زیباییهای محتوم و از دست رفتنی و همه عمر صاحب این نگاه زیبا در تکاپو و تلاش بر ثبت لحظه ای، لحظاتی و آن و دمی که تا این لحظه بود و دیگر نیست، نیست اما جزئی از آن را می توان بر لوح عکس هایت به تماشا نشست با دریغ و حسرتی که ای کاش ما نیز آنجا بودیم و آن لحظه ها را می چشدیم و می مزیدیم و می دیدیم. این یادداشتی است برای همه آن زمان هایی و آدم هایی که از دست رفته و می روند. پس چه می ماند جز دریغی و حسرتی و دیگر این که عمر، عمر ما نیز در حسرت و دریغی این چنین می رود تا که به سر آید، نیز نیک می دانم بی تو برای بسیار خیال ها که در سر داشتم، سخت تنها خواهم بود عباس.
همیشه مسافر، سفرت بی خطر